مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

1002

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> مرا كه دخترى پاكيزه روى بودم ، منظور داشت كه بلرزيدم وبترسيدم وپنداشتم كه اين كار بر آن‌ها رواست وجامهء خواهرم زينب را گرفتم . گويد : خواهرم زينب از من بزرگ‌تر وخردمندتر بود ومىدانست كه چنين نخواهد شد . گفت : « دروغ گفتى ودنائت كردى كه اين نه حق تو است ونه حق أو . » گويد : يزيد خشمگين شد وگفت : « دروغ گفتى به‌خدا اين كار حق من است واگر بخواهم ، مىكنم . » زينب گفت : « هرگز ! به خدا ، خدا اين حق را به تو نداده است ونتوانى كرد ، مگر از ملت ما برون شوى وبه ديني جز دين ما بگروى . » گويد : يزيد از خشم به هيجان آمد وگفت : « با من چنين سخن مىكنى ! آن‌كه از دين برون شد ، پدرت بود وبرادرت . » زينب گفت : « تو وپدرت وجدت به دين خدا ودين پدرم ودين برادر وجد من هدايت يافتيد . » گفت : « اى دشمن خدا ! دروغ مىگويى . » گفت : « تو أمير مقتدرى . به ناحق دشنام مىگويى وبا قدرت خويش زور مىگويى . » گويد : به خدا گويى شرمگين شد وخاموش شد . پس از آن ، شامي تكرار كرد وگفت : « اى أمير مؤمنان ! اين دختر را به من بده . » يزيد گفت : « گم شو كه خدا مرگ محتومت دهد . » گويد : آن‌گاه يزيد گفت : « اى نعمان ، پسر بشير ! لوازم بايسته برايشان آماده كن ويكى از مردم شام را كه امين وپارسا باشد ، همراهشان كن وبا وى سواران وياران فرست كه آن‌ها را به مدينه برساند . » راوي گويد : آن‌گاه بگفت تا زنان را در خانه‌اى جداگانه جاى دهند ولوازم همراه كنند . برادرشان على ابن حسين نيز با آن‌ها در همان خانه بود . حارث بن كعب گويد : پس از آن به خانهء يزيد رفتند واز زنان خاندان معاوية كس نماند كه گريه‌كنان ونوحه‌گويان به پيشبازشان نيامده باشد . سه روز عزاى حسين گرفتند . يزيد به چاشت وشام نمىنشست مگر آن‌كه علي بن حسين را پيش مىخواند . گويد : روزى أو را بخواند . عمرو بن حسن بن علي را نيز بخواند كه پسرى كم سال بود وبه أو گفت : « با اين جوان جنگ مىكنى ؟ » منظورش خالد ، پسرش بود . گفت : « اين‌جور نه . كاردى به من بده . كاردى نيز به أو بده تا با وى جنگ كنم . » گويد : يزيد أو را به بر گرفت وگفت : « اين روش را از أخزم مىشناسم مگر از مار به جز مار مىزايد ؟ » گويد : وچون خواستند حركت كنند ، يزيد ، علي بن حسين را خواست وگفت : « خدا پسر مرجانه را لعنت كند . به خدا اگر كار وى به دست من بود ، هرچه مىخواست ، مىپذيرفتم وبه هر وسيله مىتوانستم ، حتى با تلف شدن يكى از فرزندانم ، مرگ را از أو دور مىكردم ، ولى خدا چنان مقدر كرده بود كه ديدى . به من نامه بنويس وهر حاجتي دارى بگوى . » گويد : آن‌گاه جامه‌شان را پوشاند ودربارهء آن‌ها به فرستاده سفارش كرد . -